پارت بیست و چهارم :

#فصل‌سوم
#پست‌سی‌وهفت
بالاخره پس از سه هفته آتل پایش را باز کرد. انگار کوهی را از روی تنش برداشتند. آنقدر سبکبال شد که از همان درمانگاه با دوستانش قرار گذاشت سمت جاجرود بروند. به خانه که رسیدند، نگذاشت مادر ماشینش را داخل ببرد. جای مادر پشت فرمان نشست و گفت:
-مواظب ماشینت هستم.
نازیلا لای در ایستاد:
-بیا تو با ماشین خودت برو.
سرش را بالا انداخت:
-خوبه!
-مدارکت همرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️