هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت بیست و چهارم :
#فصلسوم
#پستسیوهفت
بالاخره پس از سه هفته آتل پایش را باز کرد. انگار کوهی را از روی تنش برداشتند. آنقدر سبکبال شد که از همان درمانگاه با دوستانش قرار گذاشت سمت جاجرود بروند. به خانه که رسیدند، نگذاشت مادر ماشینش را داخل ببرد. جای مادر پشت فرمان نشست و گفت:
-مواظب ماشینت هستم.
نازیلا لای در ایستاد:
-بیا تو با ماشین خودت برو.
سرش را بالا انداخت:
-خوبه!
-مدارکت همرØ
لطفا صبر کنید...
