هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت بیست و یک :
توی هواپیما که نشستند، هیچکدام با هم حرف نمیزدند. نورا از شیشهی کنار دستش به ابرهای پنبهای زُل زده بود و سارینا برنامههای گوشی را بالا و پایین میکرد. سمیر نیز دست به سینه نشسته بود و به پنج روزی فکر میکرد که گذشت. کل آن پنج روز، چهار روزش را به ساز نورا رقصید. به روز پنجم که رسید و کمی مقابلش ایستاد، نورا تحمل نکرد. داشت به روزهای متوالی فکر میکرد که اگر قرار بود کنارش قرار
لطفا صبر کنید...
