گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و شصت و یک :
– نیبو خواهرمو، اگر حاجی بفهمه توبیخُم ایکنه.
لباسش را رها کردم، عقب رفتم و صدایم را بالا بردم.
- شده پیاده راه بیفتم، میرم سمت همون پلی که میگین. دیگه خود دانی.
دستش را روی ریشهای تازه روییدهاش کشید. انگار میخواست خودش را مردانهتر نشان دهد.
- لا اله الا الله
زن فرمانده قدم جلو گذاشت، نگاهش بین من و جوان چرخید.
– دردت؛ خو بذار بیاد بات!
- خاله زهرا
لطفا صبر کنید...

م
0به همین خیال باش بشینه تو ماشین ،تا سرتو بباد نده آروم نمی شینه 🤍🙏