پارت صد و شصت و یک :


– نیبو خواهر‌مو، اگر حاجی بفهمه توبیخُم ایکنه.
لباسش را رها کردم، عقب رفتم و صدایم را بالا بردم.
- شده پیاده راه بیفتم، می‌رم سمت همون پلی که می‌گین. دیگه خود دانی.
دستش را روی ریش‌های تازه روییده‌اش کشید. انگار می‌خواست خودش را مردانه‌تر نشان دهد.
- لا اله الا الله
زن فرمانده قدم جلو گذاشت، نگاهش بین من و جوان چرخید.
– دردت؛ خو بذار بیاد بات!
- خاله زهرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    به همین خیال باش بشینه تو ماشین ،تا سرتو بباد نده آروم نمی شینه 🤍🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️