گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و شصت و ششم :
ماشین عامر در حیاط بیمارستان ترمز کرد. چشمم که به محوطه افتاد، تندی خون در رگهایم کند شد. مردی پشت برانکارد، به سرش میکوبید و میدوید. کودکی در آغوش زنی بیقرار گریه میکرد و سربازی با بازوی باندپیچیشده کنار دیوار نشسته بود و مدام سیگار پشت سیگار روشن میکرد. پاهایم یاری نمیکرد، خون زیادی ازبدنم رفته بود و سرم گیج میرفت. قدمهایم روی زمین، لرزان و بیرمق بود. سیروا
لطفا صبر کنید...

م
0دستت درست یه گلدوزی عین حاشیه لباسای جنوبی ازش بکن تا دیگه از این غلطا نکنه 😁