گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد :
دنیا برایم همانطور که بود نماند، هوا خالی شد و صداها دور شدند. محکم به سرم کوبیدم، انگار میخواستم با آن ضربهی بیرحمانه، خبر را از مغزم بیرون بکشم.
- خولهسَرَمَرَ! نه، نه، حقیقت نداره!
- حقیقت داره، تاته میگه همهی اون روزهایی که دیر از مدرسه میاومد، جذب حزب بوده و ما خبر نداشتیم.
کمرم را به دیوار تکیه دادم، دستهایم از سنگینی نفسهایم میلرزید. گریهام به قلاØ
لطفا صبر کنید...
