گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
صدای فریادش مثل تازیانهای روی تنم کشیده شد و میان درد و تحقیر از ماشین پایین رفتم. پاهایم به زمین که رسید، گرما مثل زغال نیممردهای از تنم بالا رفت. هنوز تعادلم را پیدا نکرده بودم که دستی خشن، چشمبندم را از پشت سر کشید و نور، کورکننده به صورتم پاشید. چشمهایم را نیمهباز نگه داشتم. چند عراقی با لباسهای خاکی و چهرههای آفتابسوخته دور تا دورم ایستاده بودند. بعضی خندهای کج به لب
لطفا صبر کنید...

م
0نمی دونم چرا سیروان رو جدا بردن،امیدوارم یه جوری آزاد بشن،عالی بود نویسنده جون 🤔👏👏