پارت صد و هفتاد و هشتم :

صدای فریادش مثل تازیانه‌ای روی تنم کشیده شد و میان درد و تحقیر از ماشین پایین رفتم. پاهایم به زمین که رسید، گرما مثل زغال نیم‌مرده‌ای از تنم بالا رفت. هنوز تعادلم را پیدا نکرده بودم که دستی خشن، چشم‌بندم را از پشت سر کشید و نور، کورکننده به صورتم پاشید. چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشتم. چند عراقی با لباس‌های خاکی و چهره‌های آفتاب‌سوخته دور تا دورم ایستاده بودند. بعضی خنده‌ای کج به لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نمی دونم چرا سیروان رو جدا بردن،امیدوارم یه جوری آزاد بشن،عالی بود نویسنده جون 🤔👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    خیال کرده همه مثل سیروان گوش به فرمانشن حرفشو گوش بدن،اینجوری بیان وسط بدبختی درحالی که خودشون آواره وجنگ زده بودن 😠🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️