گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و ششم :
- نه...نه، نزنیدش.
به اشارهی کوتاه یکی از مردها، دو نفر به سمتم آمدند. لولههای تفنگشان به طرفم نشانه رفت. سیروان سعی کرد بلند شود، ولی دستهایش را محکم گرفتند و با شتاب او را عقب کشیدند. چشمهایم به خونی بود که از آرنجش روی زمین میریخت. صدای زنگ ناقوس مرگ در گوشم طنین انداخت و تنها توانستم نامش را فریاد بزنم:
- سیروان...
گرد و خاک هنوز روی هوا بود و من روبهروی سیروان با فاصل

لطفا صبر کنید...

م
1خاک برسر شدی گلباش،حالا چی می شه،اسیر و زخمی،گلباشم از اون بدتر 😮😭🙏🏻🖤