پارت صد و هفتاد و ششم :

- نه...نه، نزنیدش.
به اشاره‌ی کوتاه یکی از مردها، دو نفر به سمتم آمدند. لوله‌های تفنگشان به طرفم نشانه رفت. سیروان سعی کرد بلند شود، ولی دست‌هایش را محکم گرفتند و با شتاب او را عقب کشیدند. چشم‌هایم به خونی بود که از آرنجش روی زمین می‌ریخت. صدای زنگ ناقوس مرگ در گوشم طنین انداخت و تنها توانستم نامش را فریاد بزنم:
- سیروان...
گرد و خاک هنوز روی هوا بود و من روبه‌روی سیروان با فاصل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خاک برسر شدی گلباش،حالا چی می شه،اسیر و زخمی،گلباشم از اون بدتر 😮😭🙏🏻🖤

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که همراه هستین🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️