گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و شصت و هشتم :
آب داغ روی صورتم میلغزید، اما آرامشی در کار نبود. هر قطرهای که به زمین میخورد، صدایی میداد شبیه ترکیدن بمبی در دوردست. ذهنم پر بود از تصویر سقفی که میریزد و کاشیهایی که با اولین موشک روی سرم فرو میپاشند. انگار زمان در این چهاردیواری بخارگرفته، بیرحمانه کوتاهتر شده بود و برای همین، وقتی صدای سلما را از پشت در شنیدم قلبم فرو ریخت.
- ویرت با مو بو، آب روی دستت نریزه.
لطفا صبر کنید...

م
0خیلی لهجشون شیرینه ❤️🙏🏼