پارت صد و شصت و هشتم :


آب داغ روی صورتم می‌لغزید، اما آرامشی در کار نبود. هر قطره‌ای که به زمین می‌خورد، صدایی می‌داد شبیه ترکیدن بمبی در دوردست. ذهنم پر بود از تصویر سقفی که می‌ریزد و کاشی‌هایی که با اولین موشک روی سرم فرو می‌پاشند. انگار زمان در این چهاردیواری بخارگرفته، بی‌رحمانه کوتاه‌تر شده بود و برای همین، وقتی صدای سلما را از پشت در شنیدم قلبم فرو ریخت.
- ویرت با مو بو، آب روی دستت نریزه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی لهجشون شیرینه ❤️🙏🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️