گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و نهم :
از شکاف باریک در پشتی کامیون، دو جیپ نظامی را میدیدم که پشت سرمان در حرکت بودند. هوای داخل کامیون خفه و پر از بوی عرق و خاک بود. تکانهای ناگهانی جاده، اسرا را به هم میکوبید و صدای زنجیرهایی که دور مچ بعضیها بسته بودند، با هر دستانداز، سر و صدا میکرد. زانوهایم را بغل کرده و چشمم روی پوتینهای خاکی اسرا ثابت مانده بود. ذهنم، بیاختیار، میرفت سمت سیروان و تصویر لحظهای که ت
لطفا صبر کنید...

م
1پس سیروان کجاست،زندست،چرا پیش بقیه اسرا نیاوردنش؟🥺