گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و هفتم :
چشمم به ماشینی بود که سیروان را در آن انداخته بودند. هقهقهایم خفه در گلوی خشکشدهام میلرزید. خواستم بدوم، اما زانوهایم به خاک چسبید و صدای نفسهایم میان گرد و خاک گم شد.
- خود٘ا گیان چیش کەروو؟ خود٘ا گیان ویت یاردیم ده.
فرمانده سیگارش را از لب برداشت، خاکسترش را روی زمین تکاند و با سر اشارهای کرد. سربازی نزدیک شد، قبل از آنکه بفهمم چه میکند، دستم را گرفت.
- به من دس
لطفا صبر کنید...
