گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و سوم :
نفسش را آرام بیرون داد، ولی سرش هنوز پایین بود. همان موقع صدای قدمهای محکم عامر رسید و غائله را از دل زمان بیرون کشید.
- عینی تعال، بیا بریم خودمون دیگه.
سیروان سرش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت:
- ما میریم حمیدیه.
عامر ابروهایش بالا رفت.
- حمیدیه؟!
- شنیدی که چی میگفت، دو سه روزی اونجا هستن. نمیتونیم بیشتر از این، اینجا بمونیم، باید تا فردا برگردیم پ

لطفا صبر کنید...

م
0انگار اول پارت نبود،ناقص بود اولش