پارت صد و هفتاد و دوم :

نیزه‌های آفتاب ظهر، تیز و سوزان در جانم فرو می‌رفت. شیله‌ی سلما به پیشانی خیس عرقم چسبیده و چشم‌هایم از شدت نور می‌سوخت. کنار پل دستم را سایبان چشم‌هایم کردم، نگاهم به کامیون نظامی رنگ‌ و رو رفته بود. توری فلزی پشت کامیون کشیده شده و ردیفی از اسیران عراقی با لباس‌های خاکی و چرک‌گرفته نشسته بودند. صورت‌هایشان خسته و بعضی‌شان هنوز خاک و خون خشک‌شده بر گونه داشتند. همگی بی‌حرکت به ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️