پارت صد و هفتاد و پنجم :

صدای انفجار مثل پتک بر سرم فرود آمد. ماشین تکانی شدید خورد و پلک‌هایم با وحشت باز شد. هوا پر از گرد و خاک بود و صدای شلیک‌ها از هر طرف می‌آمد.
- یا الله، یا الله هاوار...
جیغ زدم و بی‌اختیار دستم را به داشبورد گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. ماشین پیچ تندی خورد، لاستیک‌ها روی خاک جاده کشیده شدند و بوی سوخت و دود در کابین پیچید. از لابه‌لای غبار بیرون، سایه‌ی چند جیپ نظامی را دیدم که در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    وااااای خدا یعنی اسیر شدن ؟😮🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    باید منتظر موند😍

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️