گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
صدای انفجار مثل پتک بر سرم فرود آمد. ماشین تکانی شدید خورد و پلکهایم با وحشت باز شد. هوا پر از گرد و خاک بود و صدای شلیکها از هر طرف میآمد.
- یا الله، یا الله هاوار...
جیغ زدم و بیاختیار دستم را به داشبورد گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. ماشین پیچ تندی خورد، لاستیکها روی خاک جاده کشیده شدند و بوی سوخت و دود در کابین پیچید. از لابهلای غبار بیرون، سایهی چند جیپ نظامی را دیدم که در

لطفا صبر کنید...

م
0وااااای خدا یعنی اسیر شدن ؟😮🥺