گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هفتاد و یک :
پنجرهها لرزیدند و صدای انفجاری از دور پیچید و پشت سرش رگبار ضد هوایی آسمان را شکافت. برهان ترسید و دستهایش را دور گردن پدرش حلقه کرد.
عامر با چهرهای درهمرفته زیر لب غرید:
- وولک آژیر قرمز خودشون دیگه یادشون میره.
سیروان خم شد و یک لیوان شربت از روی سینی برداشت و رو به عامر گفت:
- میدونم اذیتی ولی اگه میشه تا پل نادری بریم، بلکه پیداش کردیم و زحمت شما هم کم

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی خوب بود، تشکر خانم نوروزی 🙏🏼👏👏👏