پارت صد و هفتاد و یک :



پنجره‌ها لرزیدند و صدای انفجاری از دور پیچید و پشت سرش رگبار ضد هوایی آسمان را شکافت. برهان ترسید و دست‌هایش را دور گردن پدرش حلقه کرد.
عامر با چهره‌ای درهم‌رفته زیر لب غرید:
- وولک آژیر قرمز خودشون دیگه یادشون می‌ره.
سیروان خم شد و یک لیوان شربت از روی سینی برداشت و رو به عامر گفت:
- می‌دونم اذیتی ولی اگه می‌شه تا پل نادری بریم، بلکه پیداش کردیم و زحمت شما هم کم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی خوب بود، تشکر خانم نوروزی 🙏🏼👏👏👏

    ۱۲ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    لطف دارید. ممنونم از شما که با صبوری همراهی می‌کنید.🙏🏻❤

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️