گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و شصت و سوم :
کرخه در تاریکی مثل موجودی خاموش و سنگین زیر پل خوابیده بود و صدای آرام آبش مثل لالایی بیجانی که هیچ خوابی در پی نداشت، به گوش میرسید. چشمهایم را در تاریکی میچرخاندم، اما چیزی جز سایههای مبهم و تکههایی از نور نمیدیدم. همهی چراغها خاموش بودند، شب، دهان باز کرده و همهچیز را بلعیده بود. تنها هر از گاهی نور چراغقوههایی که در دست نیروها تکان میخورد، مثل تیری کوتاه و ل
لطفا صبر کنید...

م
0حقت بیشتر بود،تو این واویلا چی پیدا کردی مثلا بی خبر راه افتادی 😠😔