پارت سیصد :

پیشانی‌اش تا روی شقیقه رگ کشید و عرق روی شقیقه‌اش دانه زد. حالش خراب بود؛ چنان رنگ می‌داد و رنگ می‌گرفت و وحشت زده من را می‌نگریست که ترسیدم هر آنی سکته کند و وسط اتاق از هوش برود.
فکرش را نمی‌کرد گیلدای بیچاره تا این حد از پست‌فطرتی‌هایش خبر داشته باشد. به خیالش زنی ساده و چشم و گوش بسته واحدِ کناری زندگی می‌کرد که اگر او در واحد خودش قتل هم مرتکب می‌شد، این زن چیزی نمی‌فهمید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️