پارت صد و هفتاد و سوم :

متعجب ماشین را نگه داشت و دستش را دور فرمان گره زد.
- واسه چی؟
شانه ای بالا انداخته و با نیشی باز گفتم:
- هوس کردم نگاهشون کنم. نمیشه؟
خندید و سرش را تکان داد.
- چرا نمیشه، بپر پایین.
از ماشین پیاده شدم و در را بستم. کمربندش را باز کرد و می‌خواست پیاده شود که تقه ای به پنجره زده و او دستش روی کمربند خشک شد. خم شد و پنجره را باز کرد. سوالی نگاهم کرد.
- الان برمیگردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    چقدر خوشحالم که مشکلاتشون داره حل میشه وانگاری گوش شیطون کر دارن بهم میرسن ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    قوربونت بشمممم❤️‍🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!