ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و هفتاد و سوم :
متعجب ماشین را نگه داشت و دستش را دور فرمان گره زد.
- واسه چی؟
شانه ای بالا انداخته و با نیشی باز گفتم:
- هوس کردم نگاهشون کنم. نمیشه؟
خندید و سرش را تکان داد.
- چرا نمیشه، بپر پایین.
از ماشین پیاده شدم و در را بستم. کمربندش را باز کرد و میخواست پیاده شود که تقه ای به پنجره زده و او دستش روی کمربند خشک شد. خم شد و پنجره را باز کرد. سوالی نگاهم کرد.
- الان برمیگردم.

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1چقدر خوشحالم که مشکلاتشون داره حل میشه وانگاری گوش شیطون کر دارن بهم میرسن ،ممنونم نویسنده جان