ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و هشتاد :
- بیحیا شدی تازگیها.
دوباره سرش جلو آمد و دوباره سرم را عقب کشیدم.
- آدم یار رو ببینه و بیحیا نشه؟
بلند خندیدم و با لذت به لبخندم خیره شد. به حتم اگر دست و پایش بسته نبود لبخندم را میچشید.
- صدای خندت سروناز... آخ از صدای خندهات که درمانی روی دردام.
با عشق نگاهش کردم و با خنده نگاهم کرد.
- بوس نمیدی دیگه؟
در حین نچ گفتن، ابرویی بالا انداختم.
- بذار به حسا
لطفا صبر کنید...
