ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و هفتاد و هفتم :
- نگید دیگه. دلم میسوزه.
نگاهی دوباره در آینده به خودم کردم.
- برای خودت یا الیاس؟
سریع به سمتش برگشتم که چشمکی زد. در جواب سوگند آرام خندیدم.
- تو فکر کن هر دو.
سری از روی تاسف تکان داد و من برای تعویض لباس هایم آن دو را بیرون کردم.
بعد تعویض لباس هایم به حیاط رفتم که با دیدن آقاجان لبخندی زدم.
- سلام آقاجونم.
لبخندی زد و حافظ را بست. آن را گوشه تخت گذاشت و به کن

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0قشنگ بود ممنونم نویسنده جان