ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و هفتاد و یک :
صدای پله ها که آمد، نگاهم را به آن طرف دوختم که الماس چشمکی زد و گفت:
- چطوری زن داداش؟
اخم های اِلیاس در هم رفت و چشم باز کرد. لبخندی زورکی زدم و او کنار اِلیاس روی مبل نشست.
- ممنونم به خوبیت پسرعمو.
- خوب دل داداش ما رو بردی ها. یک هفته ست خودش رو به مریضی زده. پاش رو توی یک کفش کرده که یا سروناز یا مرگ...!
خدا نکنه ای زیر لب زمزمه کردم.
- سکوت کن الماس. معذبش نکن.
با

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1آخرشم که رضایت داد بازم به فرار رسیدن بیچاره ها ،ممنونم نویسنده جان