پارت صد و هفتاد و یک :

صدای پله ها که آمد، نگاهم را به آن طرف دوختم که الماس چشمکی زد و گفت:
- چطوری زن داداش؟
اخم های اِلیاس در هم رفت و چشم باز کرد. لبخندی زورکی زدم و او کنار اِلیاس روی مبل نشست.
- ممنونم به خوبیت پسرعمو.
- خوب دل داداش ما رو بردی ها. یک هفته ست خودش رو به مریضی زده. پاش رو توی یک کفش کرده که یا سروناز یا مرگ...!
خدا نکنه ای زیر لب زمزمه کردم.
- سکوت کن الماس. معذبش نکن.
با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    آخرشم که رضایت داد بازم به فرار رسیدن بیچاره ها ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    :)))))))

    ۲ سال پیش
کپی شد!