ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و هفتاد و نهم :
- دقیقا همون فکری رو میکنن که باید بکن.
با اینکه با هر قدمش، لرز شیرینی که به جانم افتاده بود بیشتر میشد اما سرتقانه سرجایم ایستاده بودم.
- میدونی چند بار خواب بوسیدن این لب هات دیدم؟ چند بار لحظه بغل کردنت رو با خودم مجسم کردم؟
نگاهش سنگین شده بود. نگاهش را که دیدم، آرام قدمی برداشته و رخ در رخ مردم ایستادم.
خاکستر چشمانش در حرارت ذوب میشدند و بیقرار به آغوش کشیدنم بو

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0ای جان ،چه عاشقانه قشنگی ،و چه ناز وعشوه دل انگیزی ،ممنونم نویسنده جان