پارت صد و هفتاد و نهم :

- دقیقا همون فکری رو میکنن که باید بکن.
با اینکه با هر قدمش، لرز شیرینی که به جانم افتاده بود بیشتر می‌شد اما سرتقانه سرجایم ایستاده بودم.
- میدونی چند بار خواب بوسیدن این لب هات دیدم؟ چند بار لحظه بغل کردنت رو با خودم مجسم کردم؟
نگاهش سنگین شده بود. نگاهش را که دیدم، آرام قدمی برداشته و رخ در رخ مردم ایستادم.
خاکستر چشمانش در حرارت ذوب می‌شدند و بی‌قرار به آغوش کشیدنم بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    ای جان ،چه عاشقانه قشنگی ،و چه ناز وعشوه دل انگیزی ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰❤️‍🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!