قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و بیست و یک :
**فصل شانزدهم**
بهادر دستش را روی زنگ گذاشته بود و برنمیداشت.
چند لحظه بیشتر نگذشته بود اما او از جای دیگر عصبانی بود و تاب و تحمل این تأخیر را نداشت.
لبهایش را روی هم فشار داد و به چند ساعت قبل فکر کرد. پدرش برای اولین بار رویش دست بلند کرده بود!
بعد از جستوجویی بیحاصل برای پیدا کردن تابان، دستخالی به تهران برگشته بود.
جای سیلی جهانگیØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
حنانه
4بهادر لجن
۲ سال پیشم
3خیلی لجن وکثافت بهادر ،هیچ بویی از انسانیت نبرده
۲ سال پیشسحر
6چقدر از اینجور مردا بدم میاد هرکاری دلشون میخواد میکنن 😠😠
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
دقیقا خیلی نفرت انگیزن
۲ سال پیشمریم گلی
5عجب آدم کثیفیه این بهادر ،حالم ازش بهم میخوره واقعا چطوری راضی هستن که بهادر با تابان ازدواج کنه ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
بله متاسفانه اطرافیان تابان آدمهای کثیفی هستن اکثرشون. البته خونواده اش خبر ندارن بهادر چه شخصیتی داره. خودشو خوب نشون میده.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1دردهای ناگفتنی قطره اشکی میشوند و از گوشه چشم بیرون میریزند..خدایا کجایی