پارت صد و سی و هشتم :



باز مرا به سمت ماشینش کشید. اگر موفق می‌شد، بیچاره می‌شدم.

متعجب بودم که چرا مردم این‌قدر بی‌خیال شده‌اند و کسی توجهی به فریادهایم نمی‌کند.

مرد آهسته اما با حرص گفت:
- این دوروبر پر از این چیزهاست. کسی نمی‌آد کمکت جنده. همه می‌دونن زنی که این وقت شب تو خیابونه داره می‌ره دنبال شیفت دوم کارش.

دوباره لبخند زد.

- راضیت می‌کنم، این‌قدر تقل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطفه

    1

    ممنونم انشالاتنتون سلامت قلمتون همچنان قدرتمند

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    موفق باشی نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنون سارا جون

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🌷❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️