قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و سی و هشتم :
باز مرا به سمت ماشینش کشید. اگر موفق میشد، بیچاره میشدم.
متعجب بودم که چرا مردم اینقدر بیخیال شدهاند و کسی توجهی به فریادهایم نمیکند.
مرد آهسته اما با حرص گفت:
- این دوروبر پر از این چیزهاست. کسی نمیآد کمکت جنده. همه میدونن زنی که این وقت شب تو خیابونه داره میره دنبال شیفت دوم کارش.
دوباره لبخند زد.
- راضیت میکنم، اینقدر تقل
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

عاطفه
1ممنونم انشالاتنتون سلامت قلمتون همچنان قدرتمند