قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و بیست و دوم :
نشسته بودم توی ایوان و برای هزارمین بار ساعتم را نگاه کردم.
علی بعد از ناهار رفته بود که مراد را ببیند و اگر توانسته اطلاعاتی به دست بیاورد، بشنود.
با او بحث کرده بودم که همراهش بروم.
- چرا من نباید بیام؟
با کلافگی گفت:
- اینجا امنه، چرا باید با هم راه بیفتیم تو خیابونهای تهران که اتفاقی یکی ببیندت یا دردسر دیگهای درست شه؟ از صبح هزار بار

لطفا صبر کنید...

فاطی
0مجبورم یه خط در میون نظر بزارم که یهویی غافلگیر نشم که نمیشه نظر داد..ممنون عزیزم رمانتون ارزش داره کسی وقت بزاره بخونه