پارت صد و بیست و دوم :



نشسته بودم توی ایوان و برای هزارمین بار ساعتم را نگاه کردم.

علی بعد از ناهار رفته بود که مراد را ببیند و اگر توانسته اطلاعاتی به دست بیاورد، بشنود.

با او بحث کرده بودم که همراهش بروم.

- چرا من نباید بیام؟

با کلافگی گفت:
- اینجا امنه، چرا باید با هم راه بیفتیم تو خیابون‌های تهران که اتفاقی یکی ببیندت یا دردسر دیگه‌ای درست شه؟ از صبح هزار بار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    مجبورم یه خط در میون نظر بزارم که یهویی غافلگیر نشم که نمیشه نظر داد..ممنون عزیزم رمانتون ارزش داره کسی وقت بزاره بخونه

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیچاره تابان ،چقدر امیدوار بود خبرهای خوبی از مادرش بشنوه و نا امید شد ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️