پارت نود و چهارم :



قانع نشده بودم اما مجال نداد، اخم کرد و گفت:
- زودتر برو تو. خوشم نمی‌آد دروهمسایه اینجا ببیننت.

در را باز و با چشم به حیاط اشاره کرد.

لب‌هایم را روی هم فشار دادم. با شناختی که در این چند روز از او پیدا کرده بودم می‌دانستم وقتی نخواهد حرف بزند، اصرار فایده‌ای ندارد.

وارد شدم و او در را بست.

هوشنگ هنوز داشت توی حیاط بازی می‌کرد ولی خبری از لع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    اوه اوه چه لعبت بی تربیتی 😂😂اسمش بایدمیرغضب میشد

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    چه بی ادبه این لعبت

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    3

    آخی دلم برای تابان میسوزه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    دختر طفلکم خیلی مصیبت کشیده

    ۲ سال پیش
کپی شد!