پارت نود و چهارم :



قانع نشده بودم اما مجال نداد، اخم کرد و گفت:
- زودتر برو تو. خوشم نمی‌آد دروهمسایه اینجا ببیننت.

در را باز و با چشم به حیاط اشاره کرد.

لب‌هایم را روی هم فشار دادم. با شناختی که در این چند روز از او پیدا کرده بودم می‌دانستم وقتی نخواهد حرف بزند، اصرار فایده‌ای ندارد.

وارد شدم و او در را بست.

هوشنگ هنوز داشت توی حیاط بازی می‌کرد ولی خبری از لعØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    3

    اوه اوه چه لعبت بی تربیتی 😂😂اسمش بایدمیرغضب میشد

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه بی ادبه این لعبت

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    4

    آخی دلم برای تابان میسوزه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    دختر طفلکم خیلی مصیبت کشیده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️