پارت نود و هفتم :

ابروهایش بیشتر گره خورد.

- غیر از بابل کجا رو داریم که رفته باشی؟

- خونه‌ی یکی از دوست‌های مامان بودم، تو شاهی.

- کدوم دوستش؟ چطور تا حالا چیزی از این دوست بی‌نام‌ونشون نشنیده بودیم؟

- لابد مامان نخواسته بود بشنوی.

- اسمش رو بگو. دیگه هیچیت رو باور ندارم. باید تحقیق کنم مطمئن بشم راست می‌گی.

با غیظ لب‌هایم را روی هم فشار دادم و ساکت مان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    لعنت به خانواده که اینجوری باشه،به بهانه آبرو باکوچکترین بهانه دخترو بدبختتر میکنن اگه خانواده این باشه همون نباشه بهتره آدم تنهایی بهتر به بدبختیاش میرسه بدون آقا بالاسر

    ۲ سال پیش
کپی شد!