پارت نود و پنجم :

بیرون رفت و کمی بعد صدای عصبانی‌اش را شنیدم.

- پدرسگ مگه نگفتم نرو بیرون؟ الان بابات بیاد باز تو کوچه ببیندت می‌خواد غرش رو سر من بزنه.

هوشنگ گفت:
- گشنه‌م نیست. تو رو خدا، یه ذره دیگه بازی کنم می‌آم.

- غلط کردی. امروز دیگه کوچه رفتن خبری نیست. ناهارت رو می‌خوری مثل بچه‌ی آدم کپه‌ی مرگت رو می‌ذاری.

هنوز صدای التماس هوشنگ برای بیرون رفتن می‌آمد که د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    حالااین همه دروغ میگه یادش نره

    ۲ سال پیش
کپی شد!