قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هشتاد و ششم :
ایرج کمی بازوهایش را دور بدنم شل کرد اما چهارچشمی مراقب بود که اگر لازم شد باز دخالت کند.
با صورت خیس و چشمانی که مطمئن بودم سرخ شده است، ستیزهجو زل زده بودم به صورت فریدون. این مدت آنقدر بلاهای مختلف سرم آمده بود که هیچ هراسی از کسی نداشتم.
فریدون انگشت اشارهاش را تهدیدآمیز جلوی صورتم تکان داد.
- الان که مادرت نیست، قیم تو منم. هر تصمیمی برات بگیرم Ø
لطفا صبر کنید...
