پارت نود و نهم :



بعد از اینکه کمی حرف‌های متفرقه زدیم گفتم:
- راستی... خانم‌جان گفتن صحبتی در مورد خواستگاری بهادر شده. می‌خواستم بگم خودت زحمت بکش محترمانه به عمو جواب رد بده، جوری که ناراحت نشن.

فریدون اخم ملایمی کرد.

- چرا جواب رد بدم؟

- چون من فعلاً خیال ازدواج ندارم، داشته باشم هم بهادر رو نمی‌خوام.

خانم‌جان با حرص گفت:
- مگه پسرم چشه؟ از خدات هم با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    خخخ چه خنگه تابان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️