قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت نود و سوم :
فرصت نشد چیز دیگری بپرسم؛ درِ حیاط باز و زنی جوان در قاب در آشکار شد. یک پیراهن چیت گلدار تنش بود و چادرنمازی روی شانهاش.
با دیدن علی چشمهایش گرد شد و درخششی از شادی در آن نشست.
- سلام، معلومه تو کجایی؟
علی لبخند زد.
- سلام، چطوری؟
- به خوبی شما! گفتم دیگه یادت رفته بیای.
علی جوابی به حرفهای کنایهآمیز لعبت نداد؛ کنار ایست
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

افسانه.م
0جالب وخواندنی ممنون از نویسنده عزیز