پارت نود و سوم :



فرصت نشد چیز دیگری بپرسم؛ درِ حیاط باز و زنی جوان در قاب در آشکار شد. یک پیراهن چیت گل‌دار تنش بود و چادرنمازی روی شانه‌اش.

با دیدن علی چشم‌هایش گرد شد و درخششی از شادی در آن نشست.

- سلام، معلومه تو کجایی؟

علی لبخند زد. 

- سلام، چطوری؟

- به خوبی شما! گفتم دیگه یادت رفته بیای. 

علی جوابی به حرف‌های کنایه‌آمیز لعبت نداد؛ کنار ایست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسانه.م

    0

    جالب وخواندنی ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    پس لعبت زنش نیست که این جوری چپ چپ نگاش میکنه ،یعنی ممکنه لعبت و بچه شو زیر سرپرستی خودش گرفته باشه؟ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم. ماجرای لعبت داستان جذابیه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!