قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هشتاد و سوم :
بهادر روی کاناپهی نهچندان تروتمیزی لم داده و خیره به دیوار مقابلش بود.
با صدای زنگ بلند شد و کمی بعد درِ خانهی کوچک دوطبقه را که در هر طبقه فقط یک اتاق و یک راهرو داشت باز کرد.
مرد میانسال لاغری پشت در بود.
- سلام آقا، احوال شما؟
بهادر با اخمهای درهم گفت:
- سلام.
نگاهش روی زن جوانی چرخید که پشت سر مرد ایستاده بود، انگار خودش را مØ
لطفا صبر کنید...
