پارت هشتاد و پنجم :



فریدون که داشت وسط هال راه می‌رفت، ایستاد و عصبی چرخید رو به من، داد زد:
- یعنی تو حالیت نیست با این کارهات داری آبروی یه خونواده رو می‌بری؟

بلندتر از او فریاد کشیدم:
- تو خودت رو بکش کنار آبروت نره ولی من دنبال چیزی هستم که حقمه. من باید بدونم چرا شمس طلاقم داده.

- حقت چیه؟ اینکه راه بیفتی بری به بابای مردی که بدون یک کلمه توضیح طلاقت داده التماس کنی بگه ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    2

    چقدر آدم ها زود هم رنگ عوض میکنند وهم زود دیگران رو قضاوت ،مثل فریدون ،خیلی داستان هیجانی شده ،ممنونم فرناز جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره مریم جون. آدمها زود رنگ عوض میکنن... خوشحالم که هیجان رمان درگیرتون کرده.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️