قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت هشتاد و پنجم :
فریدون که داشت وسط هال راه میرفت، ایستاد و عصبی چرخید رو به من، داد زد:
- یعنی تو حالیت نیست با این کارهات داری آبروی یه خونواده رو میبری؟
بلندتر از او فریاد کشیدم:
- تو خودت رو بکش کنار آبروت نره ولی من دنبال چیزی هستم که حقمه. من باید بدونم چرا شمس طلاقم داده.
- حقت چیه؟ اینکه راه بیفتی بری به بابای مردی که بدون یک کلمه توضیح طلاقت داده التماس کنی بگه ک

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
2چقدر آدم ها زود هم رنگ عوض میکنند وهم زود دیگران رو قضاوت ،مثل فریدون ،خیلی داستان هیجانی شده ،ممنونم فرناز جان