لیست کلیه پارتهای رمان گرداب سرنوشت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 41
شیدا کمی آرام شد و دلگرم به حمایت مادرش، لبخند ملایمی روی لب نشاند. از آن همه خشم و نفرت چند لحظهی قبل خبری نبود. شیوا از اتاق بیرون آمد و گفت: - تموم نشد حرفاتون؟ امیرعلی داره میاد، گفتم شام بیاد دور هم باشیم. شیدا از جا بلند شد و سر جنباند: - چرا تموم شد! منم دیگه باید برم. دلارام دستش را...
بروزرسانی در : ۱۳۷۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 42
امیرعلی نیز به جمعشان اضافه شد و خانهی دلارام که اکثر شبها در سکوت و آرامش بود، حالا شور و حال دیگری داشت. ساعتی بعد، شیدا گوشیاش را روشن کرد و برای یزدان، پیامک فرستاد: منو ببخشید که دیگه نمیتونم کمکتون کنم. مامان سارا فهمید جریان چیه و باهام کلی دعوا کرد. براتون آرزوی بهترینها رو دارم و مم...
بروزرسانی در : ۱۳۶۸ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 43
دقایقی بعد منصور با لباسهای سادهی کارگری و دستهایی که کمی رنگ سیاه به خود گرفته بود وارد حیاط شد. نگهبان در را باز کرد و یزدان با موتورش وارد شد. اخم ظریفی بین ابروهای منصور بود و دلنگران پرسید: - سلام پسرم، خیر باشه این وقت روز این طرفا؟! یزدان بعد از کمی تعلل، جواب پدرش را با سؤال همراه ک...
بروزرسانی در : ۱۳۶۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 44
سوگند بعد از مدتی به شرکت برگشته بود. ساعات اولیهی کاری بود و وارد شرکت شد. دلارام مثل هرروز پشت میز نشسته بود مشغول کار با کامپیوتر بود. با دیدن سوگند از جا بلند شد و سلام کرد. سوگند سر تکان داد و گفت: - سلام، جلسه شروع نشده؟ - نه هنوز، آقای معتمدی تماس گرفتن و گفتن نیم ساعت تأخیر دارن. سوگن...
بروزرسانی در : ۱۳۶۵ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 45
با رفتن منصور، سوگند نفسش را بیرون داد. عرق سردی به تنش نشسته بود؛ دیدن منصور بعد از سالها و حرف زدن با او، شوک بزرگی وارد کرده بود. همهی حال بد آن روزها به وجودش برگشته بود. دستی روی شانهاش نشست و به پشت سر نگاه کرد. دلارام صندلی را جلو آورده بود تا او بنشیند. مشاجرهاش با دلارام را از یاد بر...
بروزرسانی در : ۱۳۶۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 46
ساعت نزدیک به دوازده نیمهشب بود و خانه انباشته از سکوتی سنگین شده بود. شیدا آهسته و پاورچین از راهپله پایین آمد و سمت آشپزخانه رفت. چراغ آشپزخانه روشن بود و صدای پچپچ به گوش میرسید. بینیاش را بالا کشید و بوی قهوه مشامش را پر کرد. با احتیاط جلو رفت و فرهاد و ریما را در آشپزخانه مشغول صحبت دید...
بروزرسانی در : ۱۳۶۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 47
شیدا اخم کرد و معترضانه گفت: - چرا اینقدر بین منو شیوا فرق میذارین؟ چطور شیوا هر تصمیمی دلش میخواد میگیره، همه هم اطاعت میکنن! بعد من... فرهاد شمرده شمرده و با تأکید گفت: - هیچ فرقی نمیذارم! قرارِ من با شیوا یه چیز بوده با تو یه چیزه دیگه! شیدا انگشت اشارهاش را مقابل فرهاد تکان داد و با...
بروزرسانی در : ۱۳۵۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 48
سعید نفسش را بیرون داد و گفت: - ترسوندیم دختر... گفتم حالا چی شده! خب دیده باشه. شیدا ابرو در هم کشید و تشر زد: - خب دیده باشه؟! سعید میفهمی کدوم قرصارو میگم؟ اصلا بابامم نفهمه، آبروم به اندازهی کافی جلوی ریما رفت که هنوز هیچی نشده قرص الدی تو کیفم دید! - آره میفهمم؛ از نظر منم هیچ آبرور...
بروزرسانی در : ۱۳۵۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 49
لیوان شربت توی دست سوگند فشرده شد و با غیظ گفت: - تا کجاشو بگم مهدی؟ چقدر از گذشته رو حذف کنم و چقدرش رو بگم؟ قرارمون چی بود؟ قرارمون فراموش کردن و سوزوندن گذشته نبود؟ اون گذشتهی لعنتی مثل دومینویِ، که اگه دهن باز کنم و ازش بگم، باید تا تهش رو بگم میفهمی؟ - آره اما قرار هم نبود بعد از اینهمه ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 50
طولی نکشید مهدی، سارا و پارسا وارد آشپزخانه شدند. چشم به دخترکش دوخت که درست مثل جوانی خودش از فرط غصه و غم، مترسکی بیروح شده بود. گذشته در حال تکرار بود. عشقهای آتشین و کورکورانه، گریههای شبانه و دلهرهای که برای ترس از دست دادن داشتند. پارسا و مهدی پشت میز نشستند اما سارا پشت صندلی ایستاد و...
بروزرسانی در : ۱۳۴۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 51
انواع لباسهای مجلسی در طرحها و رنگهای مختلف، پشت ویترین مغازهها به چشم میخورد. شیدا در حالی که دست سعید را در دست گرفته بود، لباسها را یکییکی از نظر میگذراند. سعید نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت: - خوبه مثلا تو سختپسند نیستی! برای سومین روز اومدی بازار و هنوز هیچی انتخاب نکردی! شیدا...
بروزرسانی در : ۱۳۴۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 52
لحظاتی بعد شیدا روی صندلی ماشین در خودش جمع شده بود و مدام در ذهنش اندام لاغر خودش را با آن دختر مقایسه میکرد و چشمهای وحشی سبزرنگ او که با شعلههای کینه و نفرت همآغوش شده بودند لحظهای از مقابل نگاهش دور نمیشد. سعید پر از دلهره و درماندگی، سکوت زجرآور را در هم شکست. همانطور که رانندگی میک...
بروزرسانی در : ۱۳۴۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 53
وارد اتاقش که شد حس میکرد چهاردیواری اتاق دور سرش میچرخد. لبهی تخت نشست و سرش را بین دستها گرفت. گوشیاش روی ویبره بود و مدام زنگ میخورد. سعید بود که یکی در میان زنگ میزد و پیامک میفرستاد. صبرش سر آمد و خواست گوشی را خاموش کند که پیامکی از سارا، روی صفحهی گوشی ظاهر شد.《 سلام شیداجون. مید...
بروزرسانی در : ۱۳۴۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 54
همان دخترِ زیبارویی بود که به خاطر او، تمام دیشب را نخوابیده بود. سعی داشت پریشانی چهرهاش را از نگاه کنجکاو زری پنهان کند. ابرو در هم کشید و رو به زری گفت: - چرا وایسادی؟ برو به کارت برس. زری زیر لب چشم گفت و با رفتنش شیدا اطراف را پایید تا از نبودن ریما و فرنگیس مطمئن شود. پس از آن با قدمهای...
بروزرسانی در : ۱۳۳۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 55
شیدا چند لحظه خیره نگاهش کرد و گفت: - یعنی چی آخه؟ چطور ممکنه؟ فیلم تُرکیِ مگه؟ بعدش امکان نداره، اسم مادرش مگه تو شناسنامه نبوده؟ سارا نفسش را بیرون داد و لب باز کرد: - حالا که شده! بابام با پارتی و دور زدن قانون اسم مامانم رو براش ثبت کرده؛ آخه میدونی پارسا تا همون موقعی که مامان بابام با ...
بروزرسانی در : ۱۳۳۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 56
سارا نگاهش را پایین انداخت؛ برگههای کتاب را بین انگشتان دستش به بازی گرفته بود. بغض در صدایش پیدا بود. - به مامان و بابا حق میدم. خوب و بد یا مقصر بودن و نبودنِ منصورِ موحد مهم نیست، در هر صورت دیدنِ اون آدم واسهشون سخته اما منم... نتوانست مقابل نگاههای پارسا، حرف دلش را بزند. لبهایش را بر...
بروزرسانی در : ۱۳۳۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 57
با هر پیامک و هر کلمه، عشق بیشتر از قبل در قلبشان ریشه میدواند و هیچکدام خیالِ فراموشی نداشتند. سارا تا نیمههای شب را بیدار بود. صبحِ روز بعد، صدای خندههای آشنایی پلکهای خستهاش را از هم باز کرد. هنوز هم تنش محتاج گرمای تخت بود و میل به خواب داشت اما صدای خنده، کنجکاوش کرده بود. مدتها بود ...
بروزرسانی در : ۱۳۳۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 58
شیدا همانطور که روی تخت دراز کشیده بود، بیمیل و ناچار جواب داد: - بله ریما جون... بفرمایید. در اتاق باز شد. شیدا لبخندی مصنوعی زد و گفت: - ببخشید بلند نمیشم. سردرد و حالتتهوع دارم! ریما لبخند محوی روی لب داشت و گفت: - چند روزه درست و حسابی غذا نخوردی، همین میشه دیگه! کنار تخت ایستاد. ...
بروزرسانی در : ۱۳۳۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 59
شیدا با دستهایی لرزان و سست در را باز کرد. فرهاد بازویش را گرفت و کمکش کرد تا روی یکی از مبلها بنشیند. - شیدا جون... خوبی دخترم؟ شیدا... بابا! شیدا رنگپریده و بیرمق بود. آهسته لب زد: - خوبم باباجون. فرهاد با لمس دستهای سرد شیدا، سراسیمه رو به ریما گفت: - میرم لباساشو میارم، کمکش کن بپو...
بروزرسانی در : ۱۳۲۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 60
اخمهای پارسا در هم بود و نگاهش به اسم حک شده روی سنگ سفیدرنگ خیره بود. صدایش آشکارا بغض داشت و میلرزید. - چیزی از علاقهم بهتون کم نشده، هنوزم برام دوست داشتنی و قابل احترام هستین، اما خیلی ازتون دلخورم. بچه بودم نشد بگین، قبول. نوجوون بودم دلهره داشتین از واکنشم، قبول. اما چرا وقتی وارد نظام ...
بروزرسانی در : ۱۳۲۵ روز پیش
