پارت چهل و دوم :
امیرعلی نیز به جمعشان اضافه شد و خانهی دلارام که اکثر شبها در سکوت و آرامش بود، حالا شور و حال دیگری داشت. ساعتی بعد، شیدا گوشیاش را روشن کرد و برای یزدان، پیامک فرستاد: منو ببخشید که دیگه نمیتونم کمکتون کنم. مامان سارا فهمید جریان چیه و باهام کلی دعوا کرد. براتون آرزوی بهترینها رو دارم و ممنون میشم دیگه به من پیام ندین.
یزدان ناامیدانه پیامک شیدا را خواند و پلک روی هم فشرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای چقد اینا بهم پیچیده شد..اصلا فکر نمیکردم پدر یزدان منصور باشه