پارت چهل و دوم :

امیرعلی نیز به جمعشان اضافه شد و خانه‌ی دلارام که اکثر شب‌ها در سکوت و آرامش بود، حالا شور و حال دیگری داشت. ساعتی بعد، شیدا گوشی‌اش را روشن کرد و برای یزدان، پیامک فرستاد: منو ببخشید که دیگه نمی‌تونم کمکتون کنم. مامان سارا فهمید جریان چیه و باهام کلی دعوا کرد. براتون آرزوی بهترین‌ها رو دارم و ممنون می‌شم دیگه به من پیام ندین.
یزدان ناامیدانه پیامک شیدا را خواند و پلک روی هم فشرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای چقد اینا بهم پیچیده شد..اصلا فکر نمیکردم پدر یزدان منصور باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • سوسن

    0

    من فکر میکنم زن منصور همون سوگل باشه اصلا سوگل نمرده باهاش ازدواج کرده الان مرده 🤔

    ۳ سال پیش
  • ...

    4

    اوه اوه عجب اوضاعی شد فک کنم اصلا مادر یزدان سوگل نبوده، بالاخره راز های گذشته داره کم کم فاش میشه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️