پارت چهل و چهارم :

سوگند بعد از مدتی به شرکت برگشته بود. ساعات اولیه‌ی کاری بود و وارد شرکت شد. دلارام مثل هرروز پشت میز نشسته بود مشغول کار با کامپیوتر بود. با دیدن سوگند از جا بلند شد و سلام کرد. سوگند سر تکان داد و گفت:
- سلام، جلسه شروع نشده؟
- نه هنوز، آقای معتمدی تماس گرفتن و گفتن نیم ساعت تأخیر دارن.
سوگند سری جنباند و خواست سمت اتاقش برود که دلارام گفت:
- خانوم پناهی...
سوگند ایستاد و ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    دلم میخواست به سوگند بگم تو خودت عجب آدمی هستی ...که اینقد راحت برای همه قضاوت میکنی..و حکم صادر میکنی ...از همون رمان قبلی هم همش از سوگند خوشم نمی اومد زیادی خودشو عاقل میدونه و محق

    ۱۲ ماه پیش
  • آنا

    5

    پارت خوبی بود حرفای منصورم کاملا درست بود امیدوارم رو سوگند اثر داشته باشه و کمتر ادعاش بشه چون آخر نادونیه ولی خودشو کل عقل میدونه و اگه اینجوری پیش بره خودش باعث نابودی زندگی دخترش میشه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️