پارت چهل و چهارم :
سوگند بعد از مدتی به شرکت برگشته بود. ساعات اولیهی کاری بود و وارد شرکت شد. دلارام مثل هرروز پشت میز نشسته بود مشغول کار با کامپیوتر بود. با دیدن سوگند از جا بلند شد و سلام کرد. سوگند سر تکان داد و گفت:
- سلام، جلسه شروع نشده؟
- نه هنوز، آقای معتمدی تماس گرفتن و گفتن نیم ساعت تأخیر دارن.
سوگند سری جنباند و خواست سمت اتاقش برود که دلارام گفت:
- خانوم پناهی...
سوگند ایستاد و ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شادان
0دلم میخواست به سوگند بگم تو خودت عجب آدمی هستی ...که اینقد راحت برای همه قضاوت میکنی..و حکم صادر میکنی ...از همون رمان قبلی هم همش از سوگند خوشم نمی اومد زیادی خودشو عاقل میدونه و محق