پارت چهل و ششم :
ساعت نزدیک به دوازده نیمهشب بود و خانه انباشته از سکوتی سنگین شده بود. شیدا آهسته و پاورچین از راهپله پایین آمد و سمت آشپزخانه رفت. چراغ آشپزخانه روشن بود و صدای پچپچ به گوش میرسید. بینیاش را بالا کشید و بوی قهوه مشامش را پر کرد. با احتیاط جلو رفت و فرهاد و ریما را در آشپزخانه مشغول صحبت دید. هردو کنار یکدیگر، پشت میز نشسته بودند و فنجان قهوه مقابل فرهاد بود. لبخند محوی زد و گفت:
لطفا صبر کنید...
