پارت چهل و ششم :

ساعت نزدیک به دوازده نیمه‌شب بود و خانه انباشته از سکوتی سنگین شده بود. شیدا آهسته و پاورچین از راه‌پله پایین آمد و سمت آشپزخانه رفت. چراغ آشپزخانه روشن بود و صدای پچ‌پچ به گوش می‌رسید. بینی‌اش را بالا کشید و بوی قهوه مشامش را پر کرد. با احتیاط جلو رفت و فرهاد و ریما را در آشپزخانه مشغول صحبت دید. هردو کنار یکدیگر، پشت میز نشسته‌ بودند و فنجان قهوه مقابل فرهاد بود. لبخند محوی زد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️