پارت پنجاه و ششم :

سارا نگاهش را پایین انداخت؛ برگه‌های کتاب را بین انگشتان دستش به بازی گرفته بود. بغض در صدایش پیدا بود.
- به مامان و بابا حق می‌دم. خوب و بد یا مقصر بودن و نبودنِ منصورِ موحد مهم نیست، در هر صورت دیدنِ اون آدم واسه‌شون سخته اما منم...
نتوانست مقابل نگاه‌های پارسا، حرف دلش را بزند. لب‌هایش را بر هم فشرد و سکوت کرد. پارسا اما حرف ناگفته‌ی خواهرش را تا انتها با گوشِ دل شنید و لب باز ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی مرسییییی نگار جونم عشق سارا و یزدان و خیلی دوست دارم ❤️😍عشقشون خیلی پاکه😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️