پارت چهل و یک :

شیدا کمی آرام شد و دلگرم به حمایت مادرش، لبخند ملایمی روی لب نشاند. از آن همه خشم و نفرت چند لحظه‌ی قبل خبری نبود. شیوا از اتاق بیرون آمد و گفت:
- تموم نشد حرفاتون؟ امیرعلی داره میاد، گفتم شام بیاد دور هم باشیم.
شیدا از جا بلند شد و سر جنباند:
- چرا تموم شد! منم دیگه باید برم.
دلارام دستش را گرفت و متبسم گفت:
- کجا؟ بمون زنگ بزن سعید هم بیاد. شام دور هم باشیم.اصلا شب رو همین‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    4

    چقد این پارت حاله خوبی داشت

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️