لیست کلیه پارتهای رمان گرداب سرنوشت : پارت های 81 تا 87
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 81
نگاه سرخفام خسرو به شهرام بود و گفت: - قرار بود اونروز کارِ محیا رو تموم کنه، اما انگار چندلحظه قبلش یهنفر باهاش تلفنی حرف میزنه و شاینا میفهمه پسرعموی محیا یه پلیسِ! از اونجا که فامیلیِ محیا با فامیلیِ اون مأموری که قاتلبودن مادرش رو ثابت کرده بود؛ یکی بود، شاینا دست نگهداشت تا بیشتر از...
بروزرسانی در : ۱۲۵۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 82
باران بر تن درختان تازیانه میزد و برگهای خشکیده و رنگارنگ از شاخهها جدا میشدند و به آغوش زمین پناه میبردند. شهرام پشت پنجرهی اتاقش ایستاده بود و دستهایش دور تنش حلقه بسته بودند. نگاهش خیره به سنگفرش خیس حیاط بود و دلش جایی دورتر از این خانه و در قبرستانی تاریک که امشب میزبان عروسی زیبا بود...
بروزرسانی در : ۱۲۵۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 83
با صدای زنگ موبایل، شهرام از پنجره فاصله گرفت. گوشیاش را برداشت. دلارام بود. - جانم آبجی؟ - سلام داداش، خوبی؟ - سلام عزیزم. بد نیستم. تو چطوری؟ چه خبر از شیدا و فرهاد؟ دلارام نفسی بیرون داد و گفت: - منم مثل تو... بدک نیستم. شیدا بهتره، زنگ زدم ازت یه خواهشی کنم. - جانم؟ شما امرکن آبجی! دل...
بروزرسانی در : ۱۲۴۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 84
سوگند یکهای خورد و چشمهایش درشت شد. روی تخت نشست و بهتزده پرسید: - چی گفتی؟! مهدی پلک بر هم فشرد. سربه زیر با تأنی جواب داد: - از روزی که کتایون رو دفن کردیم، سارا نه یه قطره اشک ریخته، نه یه کلمه حرف زده! نگاهش را سمت سوگند چرخاند و ادامه داد: - این خیلی بده سوگند! هرچه اون بغض کهنهتر...
بروزرسانی در : ۱۲۴۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 85
یک سال بعد... با وجود آفتابی بودن هوا، باد سردی میوزید و لرز به تن مینشاند. تاکسی کنار خیابان متوقف شد. شیدا شالگردن را کمی بالاتر کشید و با بغلگرفتن بچه از ماشین پیاده شد. سرمای هوای بیرون را که احساس کرد، کلاه شایان را تا روی ابروهایش پایین کشید و او را محکمتر در بغل فشرد. وارد کافیشاپ ش...
بروزرسانی در : ۱۲۴۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 86
سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت: - چجوری برم پی خوشی خودم وقتی حال هیچکس خوب نیست؟ شما و عمه پیر شدین تو این یکسال، کیان و پارسا یکسالِ با هم حرف نزدن. مهلا با محیا قهره... - درد منم همینه سارا! همین از هم پاشیدگی خانواده. همه همدیگهرو مقصر میدونن. بهخدا که روح کتی هم آرامش نداره. دست ...
بروزرسانی در : ۱۲۳۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 87
*** اعضای خانوادهی مهدی، ماهان و مهتاب همگی دور هم در سالن پذیرایی نشسته بودند. سینا دست مهتاب را که کنارش نشسته بود، در دست گرفت و با فشار اندکی به دستش، از او خواست قوی باشد و صبوری کند. صدایش را کمی بلند کرد و رو به جمع گفت: - از همه ممنونم که امروز دعوتم رو قبول کردین و اومدین خونهم. من ت...
بروزرسانی در : ۱۲۳۷ روز پیش
