پارت پنجاه :

طولی نکشید مهدی، سارا و پارسا وارد آشپزخانه شدند. چشم به دخترکش دوخت که درست مثل جوانی‌ خودش از فرط غصه و غم، مترسکی بی‌روح شده بود. گذشته در حال تکرار بود. عشق‌های آتشین و کورکورانه، گریه‌های شبانه و دلهره‌ای که برای ترس از دست دادن داشتند. پارسا و مهدی پشت میز نشستند اما سارا پشت صندلی ایستاد و بی‌تفاوت به آن همه رنگ و لعاب صبحانه و چهره‌ی پریشان مادرش، لب باز کرد:
- من میلی به صب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    واییییی پارسا بالاخره فهمید سوگند مامانش نیست🥺عالی بود مرسی نگار جونم ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️