پارت پنجاه :
طولی نکشید مهدی، سارا و پارسا وارد آشپزخانه شدند. چشم به دخترکش دوخت که درست مثل جوانی خودش از فرط غصه و غم، مترسکی بیروح شده بود. گذشته در حال تکرار بود. عشقهای آتشین و کورکورانه، گریههای شبانه و دلهرهای که برای ترس از دست دادن داشتند. پارسا و مهدی پشت میز نشستند اما سارا پشت صندلی ایستاد و بیتفاوت به آن همه رنگ و لعاب صبحانه و چهرهی پریشان مادرش، لب باز کرد:
- من میلی به صب
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0واییییی پارسا بالاخره فهمید سوگند مامانش نیست🥺عالی بود مرسی نگار جونم ❤️