پارت پنجاه و سوم :

وارد اتاقش که شد حس می‌کرد چهاردیواری اتاق دور سرش می‌چرخد. لبه‌ی تخت نشست و سرش را بین دست‌ها گرفت. گوشی‌اش روی ویبره بود و مدام زنگ می‌خورد. سعید بود که یکی در میان زنگ می‌زد و پیامک می‌فرستاد. صبرش سر آمد و خواست گوشی را خاموش کند که پیامکی از سارا، روی صفحه‌ی گوشی ظاهر شد.《 سلام شیداجون. می‌دونم ازم دلخوری اما خواهش می‌کنم اگه می‌تونی یه قرار بذار همو ببینیم. هیچ کاری ازت نمی‌خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تابان

    4

    هردم ازین باغ بری می رسد... فک کنم همون دختر چشم رنگیه بود که تو پاساژ دیده بودنش...یعنی این دختره مربوط میشه هم به سعید هم به اون پرونده ی شهرام که توش چشم رنگیا رو میکشن؟؟؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️