پارت پنجاه و دوم :

لحظاتی بعد شیدا روی صندلی ماشین در خودش جمع شده بود و مدام در ذهنش اندام لاغر خودش را با آن دختر مقایسه می‌کرد و چشم‌های وحشی سبزرنگ او که با شعله‌های کینه و نفرت هم‌آغوش شده بودند لحظه‌ای از مقابل نگاهش دور نمی‌شد. سعید پر از دلهره و درماندگی، سکوت زجرآور را در هم شکست. همان‌طور که رانندگی می‌کرد گفت:
- چته شیدا؟ به چی قسم بخورم که باور کنی؟ که همه‌چی برای گذشته بوده.
اشک از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️