پارت چهل و نهم :

لیوان شربت توی دست سوگند فشرده شد و با غیظ گفت:
- تا کجاشو بگم مهدی؟ چقدر از گذشته رو حذف کنم و چقدرش رو بگم؟ قرارمون چی بود؟ قرارمون فراموش کردن و سوزوندن گذشته نبود؟ اون گذشته‌ی لعنتی مثل دومینویِ، که اگه دهن باز کنم و ازش بگم، باید تا تهش رو بگم می‌فهمی؟ - آره اما قرار هم نبود بعد از این‌همه سال سروکله‌ی منصور و پسرش پیدا بشه و خواهان سارا بشن!
- حالا ای کاش که با گفتن حقیقت دردی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    چقدر مرده خوبی چقدر با درکه😍❤️عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️