پارت چهل و نهم :
لیوان شربت توی دست سوگند فشرده شد و با غیظ گفت:
- تا کجاشو بگم مهدی؟ چقدر از گذشته رو حذف کنم و چقدرش رو بگم؟ قرارمون چی بود؟ قرارمون فراموش کردن و سوزوندن گذشته نبود؟ اون گذشتهی لعنتی مثل دومینویِ، که اگه دهن باز کنم و ازش بگم، باید تا تهش رو بگم میفهمی؟ - آره اما قرار هم نبود بعد از اینهمه سال سروکلهی منصور و پسرش پیدا بشه و خواهان سارا بشن!
- حالا ای کاش که با گفتن حقیقت دردی
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
2چقدر مرده خوبی چقدر با درکه😍❤️عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️