پارت پنجاه و یک :
انواع لباسهای مجلسی در طرحها و رنگهای مختلف، پشت ویترین مغازهها به چشم میخورد. شیدا در حالی که دست سعید را در دست گرفته بود، لباسها را یکییکی از نظر میگذراند. سعید نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت:
- خوبه مثلا تو سختپسند نیستی! برای سومین روز اومدی بازار و هنوز هیچی انتخاب نکردی!
شیدا ابرو بالا انداخت. سردرگم به لباسها نگاه میکرد.
- مجلس هرکس دیگهای بود، سه
لطفا صبر کنید...

رویا
1کاشکی از عکس العمل پارسا میگفتین کی چهارشنبه میاد 😄😄😄😄