پارت پنجاه و یک :

انواع لباس‌های مجلسی در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف، پشت ویترین مغازه‌ها به چشم می‌خورد. شیدا در حالی که دست سعید را در دست گرفته بود، لباس‌ها را یکی‌یکی از نظر می‌گذراند. سعید نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت:
- خوبه مثلا تو سخت‌پسند نیستی! برای سومین روز اومدی بازار و هنوز هیچی انتخاب نکردی!
شیدا ابرو بالا انداخت. سردرگم به لباس‌ها نگاه می‌کرد.
- مجلس هرکس دیگه‌ای بود، سه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    1

    کاشکی از عکس العمل پارسا میگفتین کی چهارشنبه میاد 😄😄😄😄

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️