پارت چهل و پنجم :
با رفتن منصور، سوگند نفسش را بیرون داد. عرق سردی به تنش نشسته بود؛ دیدن منصور بعد از سالها و حرف زدن با او، شوک بزرگی وارد کرده بود. همهی حال بد آن روزها به وجودش برگشته بود. دستی روی شانهاش نشست و به پشت سر نگاه کرد. دلارام صندلی را جلو آورده بود تا او بنشیند. مشاجرهاش با دلارام را از یاد برده بود و دیگر برایش اهمیتی نداشت. روی صندلی نشست و لیوان آبی که دلارام آورده بود را از دستش گرف
لطفا صبر کنید...
