لیست کلیه پارتهای رمان گرداب سرنوشت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 1
خرداد ماه بود و عرق از سر و رو میبارید. یزدان زیر تابش شدید نور آفتاب روی موتور، پشت چراغ قرمز بود. دانههای عرق را حس میکرد که از پشت شانهها تا تیر کمر سر میخورد. ابروهای بلند و مشکیاش را در هم کشیده و چشمهایش را باریک کرده بود. بلاخره چراغ سبز شد و راه افتاد. به آدرسی که شرکت داده بود، رف...
بروزرسانی در : ۱۳۷۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 2
شهرام از همهی مهمانها عذرخواهی کرد و همراه پارسا از خانه بیرون رفتند. پارسا هم مثل پدرش مهدی معتمدی، وارد نیروی انتظامی شده و ستوان بود. اوایل که شهرام وارد نظام شده بود با سرهنگ معتمدی همکاری میکرد و همین رابطهی کاری او با سرهنگ باعث شد کمکم با خانوادهاش آشنا شود. راحیل را چند مرتبهای هم...
بروزرسانی در : ۱۳۷۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 3
با دلش کلنجار میرفت و میگفت: « یزدان بیخیال، یه هفته_ده روز بگذره از سرت میفته، همه چی یادت میره... » ولی مگر آن صورت زیبا و چشمهای مشکی لحظهای از ذهنش دور میشد؟ با کلافگی از جا برخاست تا دستی به سر و روی خانه بکشد. کمی، نشیمن و آشپزخانه را مرتب کرد و برای شام دمپختک درست کرد. چند سالی می...
بروزرسانی در : ۱۳۷۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 4
مشغول غذا خوردن شدند. لحظهای نگذشته بود که مهدی گفت: - امشب عقدکنون خواهرزادهی شهرامه. سوگند کمی از سالاد برای خودش کشید و جواب داد: - آره، میدونم، پارسا گفت. - خوبه، خبرا زود میرسه. پس خبرم دست دوم بود. سوگند ابرویی بالا انداخت و لب باز کرد: - کاش خواهر شهرام هم ازدواج کنه، راحله میگ...
بروزرسانی در : ۱۳۷۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 5
- دایی... مامان... نمیاین عکس بگیریم؟ وقت واسه صحبت زیاده. با صدای شیوا، رشتهی کلام شهرام و دلارام قطع شد و هر دو لبخندزنان سمت عروس و داماد رفتند. شیدا نزدیک به امیرعلی ایستاده و نگاهش میکرد. امیرعلی متوجهاش شد و دستش را جلو برد. - بیا جلو... عکس نگرفتیم با هم! دست دخترک را گرفت و او را سم...
بروزرسانی در : ۱۳۶۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 6
سعید روی کاناپه لم داده بود و روبیک را بیهدف توی دست میچرخاند. روزبه کنارش نشسته بود و فیلم میدید. نگاهی گذرا به سعید انداخت و گفت: - چته یه ساعته داری روبیک رو چپ و راست میکنی؟ بندازش اونور عصبیم کردی... سعید پوفی کشید و روبیک را روی عسلی مقابلش انداخت. - دختر بزرگهی پژوهان هم عقد کرد. د...
بروزرسانی در : ۱۳۶۵ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 7
ریما روی صندلی توی آلاچیق نشسته بود و چشم به آسمان پرستارهی شب داشت. صدای قدمهایی توجهاش را جلب کرد و نگاهش را چرخاند. فرهاد قدمزنان نزدیک میشد و ریما لبخند زد. - خوبی؟ فرهاد این را پرسید و ریما لبخندش عمیقتر شد. - الان آره، خوبم. تو خونه بوی غذا میومد حالم بهم میخورد. اومدم اینجا حا...
بروزرسانی در : ۱۳۶۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 8
پارسا پارچهی سفید را تا زیر چانهی دخترک کنار زد. روی صورتش قطرات خشکیدهی خون بود و کمی هم کبودی روی گونهاش به چشم میخورد. صورتش مثل گچ سفید بود. دومرتبه صورت جسد را پوشاند و اطراف را وارسی کرد. شهرام با اخمهای درهم به جسد زل زده بود. عرق از کنار شقیقهاش سُر خورد و با دستمال عرق از پیشانیا...
بروزرسانی در : ۱۳۵۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 9
یزدان همانطور سر به زیر با مکث کوتاهی جواب داد: - شرمندهام... تا پاساژ دنبالتون اومدم. لبهای سارا از زور حرص روی هم فشرده شد اما نتوانست تشر بزند. هرکسی جز این پسر بود الان سرش فریاد میکشید و بد و بیراه میگفت اما در مقابل یزدان نتوانست! بازدمش را بیرون داد تا خشمش کمی فروکش کند. با صدایی ک...
بروزرسانی در : ۱۳۵۸ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 10
سارا رو ترش کرد و معترض شد: - ئه مامان... میشه گیر ندی؟ میگم چیزی نیست دیگه! سوگند چشم درشت کرد و نهیب زد: - این چه طرز حرف زدنه؟ د بهت میگم چته؟ سارا قهرآلود رو گرداند و سمت اتاقش رفت: - همون تو اتاق میموندم بهتر بود. همان لحظه پارسا به خانه برگشته و وارد سالن شد. دخترک بیتوجه به سر ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 11
پارسا رفته بود و سارا با افکاری آشفته لبهی تخت نشسته بود. فکرش درگیر این بود که دلیل رفتار پارسا چیست؟ از حالش فهمید که هنوز هم کتایون را دوست دارد، اما چرا اینطور سرد برخورد میکرد؟ بی هیچ نتیجهای نفسش را بیرون داد و گفت:« هرچی باشه بعد از شام می فهمم، فقط خداکنه حقیقت رو بگه!» خواست برای صر...
بروزرسانی در : ۱۳۵۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 12
پنجشنبه شب بود و دلارام خانوادهی امیرعلی را برای شام دعوت کرده بود. سفرهی رنگارنگ غذا پهن بود و همهی مهمانها به جز فرنگیسخانم آمده بودند. دلارام برای مهمانانش سنگ تمام گذاشته و سه نوع خورشت، دسر و پیشغذا تهیه کرده بود. راحیل که اوایل ماه پنجم بارداریاش بود، کنار شهرام نشسته و هر از گاهی ه...
بروزرسانی در : ۱۳۵۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 13
ساعتی از برگشتشان به خانه میگذشت. صدای خندهی بلند دخترها از اتاق به گوش میرسید. ریما با پیراهن بلند راحتی به پهلو روی تخت غلتیده بود و سعی داشت بخوابد. فرهاد وارد اتاق شد که همزمان صدای تشر زدن فرنگیس از راهرو به گوش رسید: - چه خبرتونه؟ یواشتر بخندید. فرهاد لبخند محوی زد و در را بست. خوشح...
بروزرسانی در : ۱۳۴۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 14
ساعتی تا آمدن خانوادهی فرهمند مانده بود. دخترها توی اتاق آماده میشدند. ریما، مشغول صحبت با امیرعلی بود و فرنگیس مدام دور زری میگشت و سفارش میکرد چیزی کم و کسر نباشد یا انجام کاری از قلم نیفتاده باشد. دلارام متوجه فرهاد بود که چطور با بیقراری و دلمشغولی مدام این طرف و آن طرف قدم میزند و اس...
بروزرسانی در : ۱۳۴۵ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 15
خانوادهی فرهمند و پژوهان روی مبلهای سفید رنگ سالن پذیرایی مقابل هم نشسته بودند. شیدا توی آشپزخانه نشسته و منتظر بود تا وقتش برسد که با سینی چای به سالن برود. گوشیاش روی میز لرزید. سعید بود. - کجایی عیال؟ چای بیار! شیدا لبخند زد و نوشت: - گوشیو بذار کنار وسط جلسه خواستگاری، بابام حساسه دیوو...
بروزرسانی در : ۱۳۴۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 16
ابروهای سارا بالا پرید و با تعجب گفت: - وا... مگه میخوای بگی واسه دوست پسرم کار جور کن؟! اصلا بگو واسه داداش دوستم. یا نه بگو نامزد دوستم که خیالش راحت باشه هیچ قضیهای این وسط نیست و با پسره هیچ صنمی نداری. محیا تای ابرو بالا انداخت و چشمکی زد. - ولی ناقلا یه قضیهای این وسط هست مگه نه؟! زو...
بروزرسانی در : ۱۳۴۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 17
ساعتی از رفتن خانوادهی فرهمند میگذشت. فرهاد وفرنگیس، دور میز گرد و فلزی توی حیاط نشسته بودند. گلهای سرخ اختر یک سمت و گلهای یاس سمت دیگرشان در باغچه بودند. عطر گلها، نسیم ملایم و بوی تلخ قهوه در فضا، حال و هوایی دلانگیز ایجاد کرده بود؛ با این حال اما فرهاد اخم به چهره داشت و هیچ یک از این ز...
بروزرسانی در : ۱۳۳۸ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 18
پلهها را دو تا یکی و تند، بالا رفت. پشت در اتاق، مکثی کرد و آهسته در زد. - بفرمایید. صدای شیدا را که شنید، دستگیره را فشرد و وارد شد. دخترک روی صندلی راک، کنار پنجرهی اتاقش نشسته بود. موهای قهوهای بافته شدهاش را از یک سمت روی شانه انداخته بود و لباس خواب ساتن بلند به رنگ آبی آسمانی تن داشت....
بروزرسانی در : ۱۳۳۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 19
دلارام، مقابل ویلچر مادرش زانو زده بود و جورابهای کرمی را پای او میکرد. دامن گلدار سبز رنگ را روی زانوهایش مرتب کرد و از جا برخاست. نگاهی به چهرهی آرام و مظلوم پیرزن انداخت. موهای نقرهای رنگش را شانه میزد و آهی از سینه بیرون داد: - میبینی مامان؟ روزگار مثل برق و باد میگذره. انگار همین دی...
بروزرسانی در : ۱۳۳۵ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 20
دلارام روی مبل، کنار راحیل نشسته بود. به دخترهایش نگاه میکرد که با آن لباس شبهای بلند و زیبا چقدر جذابتر و خواستنیتر از همیشه بودند. حسرت روزهایی را میخورد که کنار دخترهایش نبود و قد کشیدنشان را ندید. شیوا در آن لباس سورمهای با موهای شنیون شده، بزرگتر از سنش دیده میشد و وقار و متانت رفتار...
بروزرسانی در : ۱۳۳۱ روز پیش