لیست کلیه پارتهای رمان گرداب سرنوشت : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 61
باز هم صدای عقزدنهای شیدا بلند شد و فرهاد چشمهایش را بست. لب و دندانش را با حرص بر هم فشرد و گفت: - برو ببین چشه؟ ریما سمت در رفت که فرهاد ادامه داد: - از اون قرص دمیترون که خودت میخوردی اگه داری بهش بده! ریما سری با تایید جنباند و از اتاق بیرون رفت. شیدا دستش را به دیوار گرفته بود و با ق...
بروزرسانی در : ۱۳۰۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 62
دخترک با چشمهایی گردشده و هراسان به پدرش نگاه میکرد. نفس در سینهاش حبس شده بود و سعی داشت لبهایش را از هم باز کند اما دهانش قفل شده بود. دست فرهاد برای سیلیزدن به دخترش بالا رفت و او پلکهایش را محکم روی هم فشار داد اما خبری از سیلی نبود. هولناک و آرام، پلک باز کرد که دست پدرش را اسیر پنجه...
بروزرسانی در : ۱۲۹۸ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 63
شیوا نگاه شماتتباری به شیدا انداخت و گفت: - واقعا که شیدا... آبروی همهمون رو بردی! فقط خواهشا تا شبِ عروسی من نذار کسی بفهمه که هیچ خوشم نمیاد اونشب همه تو گوش هم پچپچ کنن! ریما لب گزید و لب به اعتراض باز کرد: - شیوا نگفتم بیای که بیشتر سرزنش کنی! - چکارکنم؟ مدالِ افتخار بندازم گردنش؟ مگه...
بروزرسانی در : ۱۲۹۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 64
هنگامه نیمنگاهی به شیدا انداخت و سلام کرد. - معرفی نمیکنید؟ سارا متبسم جواب داد: - شیداجون از اقوام و البته دوست صمیمیمن هستن. هنگامه با لبخند نمکین گفت: - خوشوقتم! نگاهش را سمت سارا برگرداند. - چهعجب ساراخانم! بالاخره اجازهی ملاقات دادی! البته من خیلی دلم میخواست با داداشم و خانواد...
بروزرسانی در : ۱۲۹۵ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 65
سارا با دلسوزی نگاهش میکرد و پشتدستهای دخترک را آهسته نوازش کرد. - پاشو... پاشو بریم تو بازار یهکم بگردیم. از فکروخیال دربیای ها؟ شیدا سربه زیر لب ورچید و بیتوجه به پیشنهاد سارا، گفت: - بابام باهام قهره، تو یه خونهایم اما چند روزه ندیدمش. خواهرم حتی جواب تلفنمرو نمیده. خودمم مثل خر تو ...
بروزرسانی در : ۱۲۹۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 66
شیدا ماتزده پدرش را نگاه میکرد و با صدایی ضعیف لب زد: - چجوری آزاد شده؟ - عفو خورده! رنگ از روی شیدا پرید و با لرزشی آشکار در صدایش پرسید: - برمیگرده اینجا؟ فرهاد هر دو دستش را روی دستهای شیدا گذاشت. سرانگشتان سرد دخترک، دستپاچهاش کرد. سرش را به طرفین تکان داد و گفت: - نه... اگه تو نخ...
بروزرسانی در : ۱۲۹۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 67
شیدا روی تخت نشسته بود و دور تا دورش را کاغذباطلههای پارهپوره گرفته بود. کسی را که برای حرفزدن پیدا نمیکرد، مینوشت و کاغذش را مچاله میکرد. نقاشی میکشید و کاغذش را پاره میکرد. گاهی هم بیهدف برگهها را خطخطی میکرد. وجودش پر از اضطراب بود؛ اضطراب برگشتن فرزاد، اضطراب آیندهاش با سعید... ت...
بروزرسانی در : ۱۲۸۸ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 68
بوی پیازداغ به بینی شیدا خورد؛ از وقتی باردار شده بود، مشامش تیز شده بود و به بوی پیازداغ بهشدت حساس بود. دلش بهم پیچید و چین به دماغش انداخت. دستهایش مشت شد و صدایش را بالا برد: - زری چکار میکنی؟ صددفعه گفتم... حرفش به انتها نرسید و دستش را محکم جلوی دهانش گرفت. عق میزد و سمت توالت دوید. ا...
بروزرسانی در : ۱۲۸۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 69
- امیدوارم همهچی ختم بهخیر بشه. باورکن من توی هرفرصتی با فرهاد حرف میزنم و سعی میکنم کاری کنم که سعید رو ببخشه، کوتاه بیاد. شیدا سربهزیر با انگشتهای دستش ور میرفت و گفت: - میدونم ریماجون. ممنونم ازت. اما بابا حق داره، چون خیلی روی شرایط این دوسال نامزدی تأکید داشت و بعدش این افتضاح به...
بروزرسانی در : ۱۲۸۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 70
شیدا حرصی شد و لب فشرد، دستهای مشتشدهاش را تکان داد و گفت: - میدونی که با فرزاد خوب نیستم! امیرعلی بیدرنگ و با تحکم گفت: - یا با فرزاد میری یا برمیگردی و هیچجا نمیری! شیدا با مکث کوتاهی، نفسش را بیرون داد و گفت: - برو بهش بگو بیاد! صدای فرزاد از پشتسر به گوش رسید: - علیجان... ب...
بروزرسانی در : ۱۲۸۱ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 71
*** صدای اخبار از تلویزیون بلند بود و سوگند روی کاناپه نشسته بود؛ با اخمهایی در هم تنیده، خیره به صفحهی تلویزیون بود و بیآنکه چیزی از حرفهای گویندهی خبر را بشنود، در عالم فکروخیال خود غرق بود. صدای آژیر پلیس که از تلویزیون بلند شد او را به خود آورد و آشفتگیاش را بیشتر کرد. با حرص و کلافگی ...
بروزرسانی در : ۱۲۷۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 72
سارا با 《هیع》بلندی که کشید از جا پرید و هولناک پرسید: - چی میگی پارسا؟ بابای شیدا سکته کرده؟ زندهاس؟ پارسا پوفی کشید و گفت: - آره زندهاس، سکته خفیف بوده و رد کرده خداروشکر اما الان بستری شده فعلا! سوگند نیز از جا بلند شده بود و دلنگران قدمی جلو آمد. - بهخاطر شیدا سکته کرد؟ تو همون بیمار...
بروزرسانی در : ۱۲۷۶ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 73
*** شهرام با اخمهایی در هم کشیده به میز مقابلش خیره بود و متفکرانه گفت: - پارسا بیا یهبار دیگه تمام اطلاعات رو مرور کنیم! نگاهش را بالا گرفت و پارسا منتظر شنیدن حرفهایش بود. - تو بازجوییها دوستِ سعید اعتراف کرده که با آذر همکاری کرده و شمارهی شیدا رو مخفیانه از گوشیِ سعید برداشته و واسش...
بروزرسانی در : ۱۲۷۴ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 74
صدای آلارم گوشی چشمهای غرق در خواب کتایون را باز کرد و دخترک غلتی روی تخت زد. گیج و گنگ به اطراف نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا به یاد آورد قصد رفتن به خانهی عمهاش را دارد. با یادآوری پارسا، لبخند روی لبش نشست و از جا بلند شد. چشمهایش را میمالید و خمیازهکشان از اتاق بیرون رفت. کیان را در ...
بروزرسانی در : ۱۲۷۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 75
پارسا سوار ماشین شد و راه افتاد. قلب کتایون هنوز نرمال نمیتپید و داغی گونههایش را احساس میکرد. با لبخند ملیحی سمت سوگند آمد و نیمهی حیاط به هم رسیدند. سوگند دخترک را در آغوش کشید و گونهاش را بوسید. - چقدر کارِ خوبی کردی اومدی قشنگم. چقدر خوشحالم میبینمت. کتایون قدمی عقب رفت و لب زد: - مم...
بروزرسانی در : ۱۲۶۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 76
کتایون با ناراحتی سربه زیر انداخت. سارا لقمهای برایش گرفت و دستش را دراز کرد. - قهر نکن حالا عشقِ پارسا! پارسا میکشه منو بفهمه دل تو رو شکوندم! بد میگم آخه؟ میگم منم مثل تو عاشقم، درکم کن! کتایون نگاهش را بالا گرفت و لقمه را ستاند، با تأنی گفت: - منو پارسا از بچگی با هم بزرگ شدیم ولی تو ...
بروزرسانی در : ۱۲۶۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 77
یک بوق... دو بوق... سه بوق... بیفایده بود؛ پارسا جواب نمیداد. تماس برای بار دوم قطع شد و حالا کتایون گریه میکرد. شمارهی مهدی را گرفت. مدام لبش را زیر دندان میجوید و در دل دعا میکرد حداقل داییاش پاسخگو باشد اما باز هم خبری نشد. دلآشوبهاش هرلحظه بیشتر میشد. با آژانس تماس گرفت و اینبار ط...
بروزرسانی در : ۱۲۶۳ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 78
سارا بهخاطر سیلیهای پیدر پی و مشتهایی که به شکمش وارد شده بود، بیحال و بیرمق بود. لبهایش به زحمت تکان خورد و پرسید: - اینکارا برای چیه هنگامه؟ چرا داری باهام اینکارو میکنی؟ دخترک پوزخند کجی زد. روی صندلی فلزی مقابل سارا نشست. سیگاری از جیب شلوار کتاناش بیرون آورد و با فندک روشن کرد. ب...
بروزرسانی در : ۱۲۶۲ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 79
سارا حالا مطمئن شده بود او قاتل زنجیرهایِ چشمرنگیها است؛ یاد حرفهای پارسا افتاد که همیشه در مورد قاتلهای زنجیرهای میگفت یک بهانهی کوچک، یک تنفر نسبت به شخصی خاص، کافیست تا فردی بخواهد خشمش را سرِ همهی افراد با آن ویژگی خاص خالی کند و انتقام بگیرد. مراودهی پدرِ شاینا با چشمرنگیها هم م...
بروزرسانی در : ۱۲۶۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 80
ارزش ثانیهها و دقایق را میشد حالا فهمید که درست چند ثانیه بعد از شلیک، آژیر پلیس بلند شد اما دیگر برای کتایون دیر بود... خیلی دیر و جبرانناپذیر...! خانه در محاصرهی پلیس بود اما روح دخترک از قفس جسم پر کشیدهبود و ضجههای گوشخراش سارا میان تیراندازی و سروصداها گم شده بود. *** خسرو روی صندلی...
بروزرسانی در : ۱۲۵۶ روز پیش
