پارت شصت :

اخم‌های پارسا در هم بود و نگاهش به اسم حک شده روی سنگ سفیدرنگ خیره بود. صدایش آشکارا بغض داشت و می‌لرزید.
- چیزی از علاقه‌م بهتون کم نشده، هنوزم برام دوست داشتنی و قابل احترام هستین، اما خیلی ازتون دلخورم. بچه بودم نشد بگین، قبول. نوجوون بودم دلهره داشتین از واکنشم، قبول. اما چرا وقتی وارد نظام شدم بهم نگفتین؟ حداقل اون‌موقع از شرایط بابا و وظایفش باخبر بودم. چرا این‌همه سال ازم پن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️