پارت پنجاه و نهم :

شیدا با دست‌هایی لرزان و سست در را باز کرد. فرهاد بازویش را گرفت و کمکش کرد تا روی یکی از مبل‌ها بنشیند.
- شیدا جون... خوبی دخترم؟ شیدا... بابا!
شیدا رنگ‌پریده و بی‌رمق بود. آهسته لب زد:
- خوبم باباجون.
فرهاد با لمس دست‌های سرد شیدا، سراسیمه رو به ریما گفت:
- می‌رم لباساشو میارم، کمکش کن بپوشه تا ببرمش درمانگاه.
شیدا صورتش را جمع کرد و کلافه گفت:
- نه... خوبم. الان خوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تابان

    0

    سلام نگار جون خسته نباشی،چرا پارت جدید که برا امروز بود برای من نیومده؟

    ۴ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزم پارت دیرتر ارسال شده مجدد چک کن

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️