پارت پنجاه و نهم :
شیدا با دستهایی لرزان و سست در را باز کرد. فرهاد بازویش را گرفت و کمکش کرد تا روی یکی از مبلها بنشیند.
- شیدا جون... خوبی دخترم؟ شیدا... بابا!
شیدا رنگپریده و بیرمق بود. آهسته لب زد:
- خوبم باباجون.
فرهاد با لمس دستهای سرد شیدا، سراسیمه رو به ریما گفت:
- میرم لباساشو میارم، کمکش کن بپوشه تا ببرمش درمانگاه.
شیدا صورتش را جمع کرد و کلافه گفت:
- نه... خوبم. الان خوب

لطفا صبر کنید...

تابان
0سلام نگار جون خسته نباشی،چرا پارت جدید که برا امروز بود برای من نیومده؟