پارت چهل و هشتم :

سعید نفسش را بیرون داد و گفت:
- ترسوندیم دختر... گفتم حالا چی شده! خب دیده باشه.
شیدا ابرو در هم کشید و تشر زد:
- خب دیده باشه؟! سعید می‌فهمی کدوم قرصارو می‌گم؟ اصلا بابامم نفهمه، آبروم به اندازه‌ی کافی جلوی ریما رفت که هنوز هیچی نشده قرص ال‌دی تو کیفم دید!
- آره می‌فهمم؛ از نظر منم هیچ آبروریزی نیست. مگه قرن بوق و قرقره‌اس که پنبه و آتیش رو کنار هم می‌ذاشتن، بعدم می‌گفتن تا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    بیچاره سارا😢

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥺💔

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️