پارت چهل و هشتم :
سعید نفسش را بیرون داد و گفت:
- ترسوندیم دختر... گفتم حالا چی شده! خب دیده باشه.
شیدا ابرو در هم کشید و تشر زد:
- خب دیده باشه؟! سعید میفهمی کدوم قرصارو میگم؟ اصلا بابامم نفهمه، آبروم به اندازهی کافی جلوی ریما رفت که هنوز هیچی نشده قرص الدی تو کیفم دید!
- آره میفهمم؛ از نظر منم هیچ آبروریزی نیست. مگه قرن بوق و قرقرهاس که پنبه و آتیش رو کنار هم میذاشتن، بعدم میگفتن تا

لطفا صبر کنید...

مهناز
0بیچاره سارا😢